|  

oNe : چنان غریب به چشم هایم می نگریست که گویا در این زمان طولانی که فصل ها را در خود مدفون می
کند هرگز به تصادف هم چشم در چشم من نشده بود! غریبه ی آشنایی که هر از گاهی مرا می بیند و هر بار
که در بارانی ترین روز های سال مرا می بیند چترش را به اندازه چند گام تا سر کوچه با من شریک می شود
غریبه ، قد بلندی دارد و همیشه کلاهی پهلوی بر سر میکند و همیشه در سرد ترین روز های سال سر و کله
اش پیدا می شود اما امروز ... امروز بود که برای نخستین بار چهره اش را دیدم. باورم نمی شد که چنان واضح
چهره اش را دیده باشم به محض اینکه به نگاه های خیره اش خیره شدم ... آخ همان جا بود که دیگر خواب
از چشم هایم پرید و جالب تر اینکه چهره اش از خاطرم رفته ... ولی هنوز می دانم واضح دیده بودمش !

TwO : گاهی چنان به خود مشکوک می شوم که از خود بدم می آید به هر کوچکترین حرکتم بی اعتماد می
مانم ولی باز هم نمی ایستم. امروز در حالی که برای فرار از این احساس شکاک درونی ام نسخه سابقم را
پیچیدم در کمال تعجب بهتر که نشدم هیچ تمام روز را به بطالت تمام گذراندم! 

ThReE : می دانی همین دقیقه های آخر است که آدمی را می کشد تا سر حد جنون این روز ها دلم می 
خواهد بگریم به هر آدمی که نگاه می کنم به هر چشمی که چشم می دوزم می بینم این رشته ناگسستنی
درد در همه جریان دارد. هرکسی از پادشاه درد ها سهمی را به ارث می برد و هرکس به اندازه تحمل خود
آنرا در خود می پروراند. در مورد خاص اینجانب احساس می کنم به نوع خاصی از بیزاری دچارم کرده !
هر آدمی که می بینم ، با هرکسی که سعی می کنم اندکی آرامشم را حفظ کنم و سکوت کنم و به خود
بقبولانم که هیچ بیزار نیستم نمی شود یاد آوری این نکته ضروری است که استثنا هایی هستند. بیزاری ام
به آدم ها محدود نیست و گاهی به کارهای روزمره ام هم کشیده می شود.

FoUR : یک وقت هایی هست که نمی دانی حقیقت چیست آنوقت خود را به بیراه نمی زنی. اما گاهی
خوب می دانی که راه کدام است و بیراه کدام آنگاه ترجیح می دهی خود را به بیراه بزنی. چرا؟ چون به
طرز حیرت آوری تسکین بخش درد هاست و سرکوب گر همه آنچیزی است که احساس می کنی !

FiVe : امروز در زندگی ثانیه ای را یافتم که در آن یک لحظه برای همیشه نبودم و این احساس ارزش تجربه
کردن را داشت.

+ توصیه اکید اینکه برخی آدم ها، خودشان و حرف هایی که می زنند را به اندازه یک صدم ثانیه هم نشنوید.

+ من : آیا هرگز میان راهی ماندی که نه پیش رود و نه پس ؟

 تو : آره !

 من : واقعا ؟ کجا ؟ کی ؟

 تو : هر روز ... اسمش زندگیه !

خنده حضار ... !!!

+ ambiguous |
 

   
   

AvaCode.49