آفتاب عمر من در افق برون رفت ... 

بر دیوار دلم نقشی به قداست فرداهای نیامده ، به تصویر موج های به ساحـل نرسیده ،
به وسعت معصومیت چشمان خاک، خیره به بام بلند الهویت ... دستانم را می گشایم و
هستی را در آغوش صبح در نبض جریان یافته شقیقه ام می فشارم و باری دگــر زیستن 
را از سر می گیرم. صدای جغد های کور درخت را در آمیزه ای از صـــدای وز وز پشه های 
شب که تا سحر خون می مکند را تنفس می بخشم. 

جایی که هستم جغد ها سلامم می دهند سگ ها پارس می کند گل ها می خندند و 
خنده لابه لای باران تا امتداد چشمان سیاه معصومیت سادگی را معنا می کنند . 

+ هنوز نمی دانم چگونه بیدار شوم ؟!

+ بوی سحر میدمد ... ردپایت روی گلهای قالی خالی است ... 

+ نمی دانم چگونه ام !

+ تاريخ 93/06/24ساعت 19:59 نويسنده ambiguous |

بر فراز ابرها قدم بردار. بگذار پاهای برهنه ات سطوح زمین را به  خود جذب کند. با جاذبـــه زمین در
آمیــــــز و وزن را در سنگینی نیروی دستان بی وزنت لمس کن. روز های مبـــادا آمدنـــــی نیستند
روزهایت را تا ابد در قــلک کوچک ابدیت پس انداز نکن. همین امروز بگذار آفتاب با دستان مهربانش
گرمای سرمای غریبانه دست هایــت شود. پلک هایت را آرام ببند تا مبادا ثانیه های روبه تاریکــی
چشم هایت را بی نظاره رها کنی. به دست هایت لطافت را بیاموز تا وقتی برگ گلی را به لمس
می نشیند آنرا به پهنای نیایش فرا بخواند بدان که زیر این آسمان آبی صداها بسیار اند و انبوهی
از احساسات را می توان از خاک به ارمغان گرفت. صدای حلزونها صدای مورچه ها. شاید به نظر
ساکت آیند اما چه صدا ها که از شاخک هایشان تا نفوذ قطره در خاک نهفـــــته. بشنو ... صدای
شکستن برگها را معنا نکن. به خاک بنگر که چه زیبا ابدیتی یافته برای برگ هایی که پاییز را پـــر
شکوه می کند. و بدان تکرار هیچ امروزی دیروز نمی شود. به جانت وجود را معنا ببخش تنهایـــی
کم ترین دردیست که آزار میدهد. 

+ آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور زندگی ات حقیقت زلالی

دریاچه یافته ای؟ (آنشرلی)

+ نمی دانستم و شاید نخواهم دانست گرمای تنیده شدن به ریشه های پیچان در خاک چه

احساسی دارد.

+ صبح هم عطر دارد و عطرش هم اکنون سراسر حافظه دستانم شده.

+ در آغوش گرفتمت رویایی به انفجار درآمد.

+ تاريخ 93/06/19ساعت 17:25 نويسنده ambiguous |

My next  destination is neverland 

? How about you

 

+ GOODBYE 

+ تاريخ 93/06/11ساعت 19:32 نويسنده ambiguous |

لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد ...

+ تاريخ 93/06/02ساعت 21:40 نويسنده ambiguous |

در بازتاب هر نگاهی در تصویر که خیره شویم آدم هایی پنهان اند که در آغاز هیچ اندیشه ای از آنچه
نمایان ساختن حیرت آمیخته به ترس در چهره است نمی دانند. کودکی و آنچه در این برهه از زمان
بر آنها مـــــی گذرد در روند ایجاد آنچه به زبــــــان انگلیسی expression کلمه می پذیرد، تأثیر می
گذارد و امروز که بــــه تصویر خیره می شویم نه یک معنا که چندین معنا از کلمه ی expression را
دریافت می کنیم. 

کودکی که در انتهای سمت چپ تصویر دست بر گوش ایستاده از صدای بلند می ترسد در عین حال
هیچ از آنچه روی داده متحیر به نظر نمی آید. گرفتن گوش هایش آیا به این معناست که قرار است
صدای بلندی بشنود ؟ یا شاید تجربه ای در کودکی باعث ایجاد ترسی در او شده که کوچکترین نشانی
از صدایی بلند تر از صدای عادی برایش بلند محسوب می شود ؟ آیا گرفتن گوش هایش مانع ایجاد تحیر
و ترس در او شده چراکه نمی تواند از حس شنوایی اش بهره بگیرد؟ آیا این به این معناست که کودکانی
که ناشنوا هستند درک متفاوتی یا بیان متفاوتـــی از حیرت و ترس دارند؟ اما آیا همه اینها برای اثبات
اینکه صدای بلندی قرار است شنیده شود کافی است؟ اگر چنین است چرا دیگران دست بر گوش ندارند؟ 

کودک دوم از سمت چپ معنای متفاوت تری از آنچه روی میدهد را در قالب expression به من می رساند
او دست هایش را به سمت رویداد به پیش می کشد در حالی که می خواهد یا شاید شروع به فریـــاد 
کشیدن می کند. این شاید به این مفهوم است که در آنچه می دهد او چیزی از دست می دهد که با
خود می اندیشد که دراز کردن دست به سمت آن مانع از دست دادن می شود. آن چیز شاید کوچک 
است یا شاید کودک بدون هدف دو انگشت اشاره و شصتش را مانند پبمانه ی اندازه گیرنده گرفته.

دختر زیر دست کودک سمت چپ که بالا توصیف شده شدت و تکانی نامعلوم به تصویر می افزاید گویا
حرکتی در کار و در راه است. حرکت دست ها، حرکت بچه ها یا حرکت دوربین ...

از وصف تصویر که بگذریم کلمه ها دنیای محدودی دارند که در دنیای متفاوت معنای متفاوت دارند در
ریاضیexpression ترکیب محدودی است از علایم که بر اساس قوانین وابسته به محتوا به خوبی
شکل گرفته اند اما سوال اینجاست آیا کلمه های من برای گفتن آنچه در ریاضی مفهوم exression
است کافـــی و درست است؟ چراکه معنا در ریاضیات اعدادند و علایم و نه حروف الفبا ! آیا این به
این معناست که مـــا انسان ها هرگز قادر نخواهیم بود دنیای یکدیگر را درک کنیم؟ چراکه درست
لحظه ای که فکر می کنیم هر دو یک معنا از حیرت را رسانده ایم نمی دانیم که هر دو چه مفهومی
از حیرت را پذیرفته ایم. آیا این گونه نیست که همه ما نمی فهمیم دیگری چه می گوید و تنها آنچه را
خود فهمیده ایم در دیگری معنا می دهیم و اینگونه هر روز به گفت و گو می پردازیم بدون اینکه بدانیم
در پشت سلام دیگری چه نهفته است. مگر اینکه ما فرد روبه رویمان باشیم آنگونه که دیگر خود نباشیم
اما ... هیچ بگذریم !

+ در هجومی از افکار دیوانه کننده ای گیر افتادم و اینجاست که می توانم بگویم: I love my brain 

+ این روزها آنچه بر من می گذرد بهشتی است درون سرم که بخیلانه هیچ کسی را در آن راه نیست. 

+ تلخ ترین قهقه ... 

+ تاريخ 93/05/31ساعت 13:32 نويسنده ambiguous |