آفتاب عمر من در افق برون رفت ... 

بر دیوار دلم نقشی به قداست فرداهای نیامده ، به تصویر موج های به ساحـل نرسیده ،
به وسعت معصومیت چشمان خاک، خیره به بام بلند الهویت ... دستانم را می گشایم و
هستی را در آغوش صبح در نبض جریان یافته شقیقه ام می فشارم و باری دگــر زیستن 
را از سر می گیرم. صدای جغد های کور درخت را در آمیزه ای از صـــدای وز وز پشه های 
شب که تا سحر خون می مکند را تنفس می بخشم. 

جایی که هستم جغد ها سلامم می دهند سگ ها پارس می کند گل ها می خندند و 
خنده لابه لای باران تا امتداد چشمان سیاه معصومیت سادگی را معنا می کنند . 

+ هنوز نمی دانم چگونه بیدار شوم ؟!

+ بوی سحر میدمد ... ردپایت روی گلهای قالی خالی است ... 

+ نمی دانم چگونه ام !

+ [ تاریخ ] 93/06/24 [ ساعت ] 19:59[ نویسنده] ambiguous |