X
تبلیغات
توهمـــات یــــک ذهن خالـــــــے

 
بر پنجه هایم می ایستم و از پشت خود دنیای شگرف اطرافم را می نگرم دوست دارم
بلند فریاد بزنم که ای هستی بی خبر از هر دو عالم اشک مریز که چشمانت زیباتـــر از
همیشه می نماید این دیدگان تو هرگز نمی تواند چشم نابینایی را فریب دهد.
بیا تا بر فراز تپه های همیشگی آشنایی گامی در ناشناخته ها بگذاریم. از تجربه نترس
که این تنها سرمایه ایست که تو را تا ابد بزرگ می دارد. امید آنی نیست که همــــواره
بتوانی به زیبایی ها زیبا بنگری که این ساده ترین کاریست که از تو ساخته است و امـا
امید زیبا دیدن نا امیدی ها و زیستن با همه آنچیزی است که می خواهی باشی سرت
را بالا نگه دار و اشتباه کن و بدان اشتباه تو هنری است که از تو خودت را خواهد ساخت.

+ فاش می گویم و از گفته خود دلشادم | بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

+ برخی ها را برای تنهایی آفریده اند و این خود نعمتی است که همه قادر به تحملش نیستند.

+ روزی تا آن دوردست ها خواهم رفت جایی که حتی ستارگان هم به آن راه نخواهند یافت.
که می داند شاید هم تا کنون رفته ام ...

+ درِ مِی خانه عشق کوفتم ، ساغی می گوید به وفای کس در نگشایم !!!

+ تویی که در من لم دادی، بلند شو که حوصله ام را سر بردی.

+ به بعضی ها هم باید گفت احساسات من وسیله بازی نیست که هروقت خواستی
باهاش بازی کردی. اگر دلت عروسک می خواد به خودم بگو برات می خرم.

+ تاريخ پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 21:29 نويسنده ambiguous |


از ریشه ها روییدن و به ریشه ها وفادار ماندن، همچون خود ماندن هزینه هنگفتی را باید
بابت خود شدن پرداخت. آنچه که باعث می شود همچون خود در ریشه گاه حزن مخفی
بمانی و به هر اندازه ای که در این ریشه ها بگردی نتوانی خویشتن خویش را بیابی و
حتی بفهمی که چرا این چنین به تاریک گاهی پناه آوردی که تنها ارمغانش رنج و سیاهی
است و بیاندیشی که این سیاهی تنها محل رویش نور در روحت بوده و همچنان از گفتن
ناتوان بمانی که چرا نور تو در تاریکی جوانه می زند، می شکفد و تو را شادمان می سازد.
آری اندوه من از چیز دیگری است من سالهاست که با خویشتن سخن نگفته و سخن
نشنیده ام از اینجاست که ریشه هایم در هم گره خورده و اکسیژن را از روحم سلب کرده.
اما این منم که بدون احتیاج به هیچ هوایی تنفس میکنم. به راستی که از هیچ انتظار همه
چیز داشتن بیهوده است و خود نوعی زوال. باید خود را به دست زندگی ای بسپارم که همه
چیز آن فریب است. باید خود را فریب دهم که زنده ام. که خوشحالم و شاید این تنها نقطه ای
است که کور سوی نوری که در من ریشه گرفته را تا ابد خاموش و تار خواهد ساخت.
و این خود امید بزرگی است که می دانم ساحل من موج های عدم را پناه می دهند و هیچ کس
نمی تواند این پناه گاه را از موج هایی که به سمتم می آیند بگیرد. تو زنده به آنی که بتوانی در خود
آنچه را می جویی بیابی و اگر نتوانی همچون من سرگردان خواهی ماند.

+ وقتی مردم حالم را می پرسند، به صورتشان نگاه می کنم و آشکارا دروغ می گویم.
در حالی که می بایست چون یک محکوم - که واقعاً هستم - فقط سکوت کنم و رویم را برگردانم.
(فرانتس کافکا)

+ من: بسیار مهم است که آدمی ببخشد ولی فراموش نکند.
تو: چه کسی را باید ببخشی؟
من : خودم.

+ It's time to run

+ گر خواهی نشی رسوا هم رنگ جماعت شو.
گر خواهی شوی رسوا بی رنگ ز همه عالم شو!!!!

+ فردا که بیاید من ...

+ از مزایای بد بین بودن این است که به هیچ کس اعتماد نخواهی کرد و در نتیجه
هرگز آسیب نخواهی دید اما این تا زمانی است که بتوانی به خود اعتماد کنی.

+ تنها راه تحمل این جماعت این است که همواره از آنها دور بمانم یا آنها را آزار دهم.
+ تاريخ پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 9:33 نويسنده ambiguous |

صدایم کن، همچون بارانی بی موقع که هوس ابر را بر بوم زمین می کشد
صدایــــم کن، چون بــــوی خاکی که پرده های مشــــــامم را می درنـــــد
صدایـــــم کن، چون همیـــــن رعــد پر سرما. ای قدیسه من صدایـــــم کن
به شنیدن صدایت محتاجم. به کشیدن صدایت محتاجم. تو می دانی کــه
من چرا این چنین از صدایت می گریزم. تو می دانـــی که من چه در دل
پنهان کرده ام. تو می دانی مروارید بیماری صدف است اما تو این را هم
می دانی که من چقدر به آن مروارید محتاجم.

+ تو سراسر پرتوگاه انرژی بودی. می خواهمت. ای احساس سرشار از امید.

+ آزادم کن تا رها شوی. (سوسن شریعتی)

+ آزادت کردم ای تعلق گاه همیشگی اکنون رهایم ...

+ وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت (سهراب سپهری)

+ تاريخ سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 20:14 نويسنده ambiguous |

تکه تکه ام. هر تکه ای از من در سرزمین دیگری نوای جدایی سر می دهد و آن تکه، که هـــرگــــــز
نمی خواستم بیرون از من متولد شود جایی دور تر از من همچون کودکی یتیم بــه جست و جـــــوی
من است. من اما آنچه می توانم تقدیم وجود بی جانش کنم تنها چند ثانیه سکوت و اندکی امیـــــد
به دیدار مجددش است. پازلی ام که قطعه گم شده ام همانی است که می توانست جای چشمانم
را پر کند و هارمونی چهره ام را باری به آن روزی که از ازل آنرا می زیسته ام بازگرداند. اما چه می توان
کرد زار زدن، گریستن اینها چاره نیست. باید بلند شوم و در خودم قدم بگذارم و ریشه های تویــی کـــه
بی نام و نشان مرا ترک گفتی بجویم و می دانم که از جا کندن این ریشه ها تنها زخمی عمیـــق تـــــر
در من می دواند اما اکنون دیگر فرصتی ندارم که کودک گم گشته ام را در آغوش خود زنده نگــــه دارم
او باید بمیرد تا من بتوانم زنده بمانم. این منم که تو را ساختم و این منم که تو را نابود خواهم ساخت.
ای کاش کم تر می بودی من تو را دوست داشتم.

+ سیب آوردی، سیب سرخی که طعم خورشید می داد.

+ آشتی خواهم داد، آشنا خواهم کرد، راه خواهم رفت، نور خواهم خورد، دوست خواهم داشت ...

+ تو در انتهای یک موسیقی حزن انگیز، معصومی

+ آنروز که دیگر صدای قدم هایم را نشنوی، می خواهم ببینم گوشهایت تا چه حد می گریند.

+ از کجا بدانیم که ما رویای موجودات سیاره های دیگر نیستیم؟

+ ما نباید بمیریم رویاهایمان بی مادر می شوند (علی صالحی)

+ عنوان از اوریانا فلاچی

+ تاريخ دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 20:7 نويسنده ambiguous |

شبیه خوابی پرشکوه، دستان پر تنش زندگیم را گرفتی و آنرا در ساحلی آرام
پنهان کردی. من تو را زیستم و می دانم که آنچه تو بدان مانستی :
آزادی است.
پاسخ است.
هجی بی کلام واژه هاست.
گم نشو، دنیا به طرز احمقانه ای گرد است. هرجا بگردی به خود می رسی
خوشحالی ارمغان درد است. آنرا زندگی کن، تنفــــــس کــــن، درد بکـــــش
و بگو که می رنجی و بدان که رنـــج هم می رنجـــــد که تو را مــــی رنجانـد
دوست داشتن درد ساده نیست ولـــــــی وقتــــــی تـــــو سراســـــر دردی
حتی می توانی دردناک بخندی، آنچه نباید پایانی پذیرد همین تویی هستی
که از درد ریشه گرفتی و از زندگی به پروازی که تو را به سمت یـــــک آزادی
بی تعلق می کشاند، می روی.
 
+ زندگی را جدی نگیر خواب ها برای فراموشی آفریده شدند.

+ به عهدم وفا میکنم. تو برنجان من می رنجم. اینگونه لبخندهایمان به هم خواهند پیوست.

+ خوشحالم که همدم تویی.

+ آدمی همیشه باید چیزی داشته باشد که نخواهد با کسی تقسیم کند این امیدوار کننده است.

+ ریشه هایم به وجودت سیراب گشته آماده ام که پروازم دهی.

+ زندگی پر از زندگی است.

+ میبینی آدم ها چقدر از رویداد های مشترک متفاوت درس می گیرند؟

+ هیچ کسی نمی تواند تو را در قفس محبوس کند تا آنهنگام که ذهنت می تواند پرواز کند.
+ تاريخ یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 19:17 نويسنده ambiguous |