X
تبلیغات
توهمـــات یــــک ذهن خالـــــــے

در هیچستانی پر خلأ، پر سکون، پرسکوت، بی پروا، پرواز میکنی و ناگــــــــــاه
هیچ صدایی بر این خلسه گاه عدم داخل نمی گردد وانگاه است که احساس
می کنی از آدمیت بر برج فنایی! جایی که تنها خود می توانی از پرســــه زدن
بر گرد آن بگردی و هنوز هم در رستن گاه گرما، بدرخشی و هیچ کس نتـــواند
بر آن احاطه یابد. آرامشی ابدی که تنها نصیب طوفان می شود. ویرانــــی که
تنها لذت بودنش در از جا کندن زندگی است. بمان و بدان که اشتباه می کنی
اگر بپنداری برای شادی آفریده شده ای. هر چه آموختم از غمی بود که بر روحم
نه بر احساسم، تنفس میکرد. به وسعت همه آنچه از تو دارم، دوستت دارم
ای آرامش ابدی هیچ گاه ریشه های مرگت را در وجودم، از رویش نگیر.

+ تو: آمده ام که ببینمت.
من: که یادآور آنچه بودم شوی.
تو: که یادآور آنچه هستی باشم.

+ عنوان از تویی که به من می مانی.

+ می ترسم. خیلی می ترسم.

+ تقدیم به بیدارگاه دنیای خواب رفتگان

+ دوستت دارم، نه دوست داشتن خیلی سطحی است... تو را تنها می نویسم.

+ آنهایی که خدا دارند، هیچ گاه تنهایی مرا احساس نمی کنند. (نیچه)

+ تاريخ جمعه 29 فروردین1393ساعت 18:16 نويسنده ambiguous |

▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

گابریل گارسیا مارکز | ٢٠١٤-١٩٢٧| نویسنده برجسته کلمبیایی و برنده جایزه نوبل
ادبیات در سن ۸۷ سالگی درگذشت...!
یادش گرامی | قطعه
▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
اگر تکه ای از زندگی می ماند کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم
هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم می گذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دســــــت می دهیــــــم .
هنگامی که دیگران می ایستند من راه می رفتم و هنگامی که دیگـــــران می خوابیدنــــد
بیدار می ماندم.هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یـــــــک
بستنی لذت می بردم. اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد لباسی ســـــــاده بر تن
می کردم نخست به خورشید چشم می دوختم وسپس روحم را عریان می کردم.
اگر دل در سینه ام همچنان می تپید؛ نفرتم را بر یخ می نوشتم وطلوع آفتاب را
انتظار می کشیدم...!
▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
قسمتی از وصیت نامه مارکز


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 29 فروردین1393ساعت 11:26 نويسنده ambiguous |

من اشتیاقی عمیقا پنهان و وافر به چیزی ماورای زندگی روزمره دارم.

تاریخ همیشه با زن ها بی رحـــــم بوده آنها را تبدیل به موجوداتی خانه نشین و کوته فکر کــــــرده.
آنها بی تقصیر هم که نباشند محدود به روزمرگی اند. چیزی که فراتر از خوردن و آشامیدن و جنـــگ
و جدال های خانوادگی باشد برایشان بی معنا و خسته کننده است. آنها تنها رسالتشان در زندگی
را مادر و همسر خوب بودن می دانند. می ترسم از آینده ای که مرا هم شبیه آنها کند.خانه با همه
انسان هایش کلافه ام می کند. باید به دنبال معنایــــــی متفاوت بگردم.
جایی دورتر از آنجایی که ایستاده ام.

+ باید مشکلی باشد، من جدایی عمیق با انسان های هم عصر خود احساس می کنم.

+ از دیدن آدم هایی که به دیروز تعلق دارند خوشحال نمی شوم.

+ چقدر زیبا بودی وقتی دروغ می گفتی و زیباتر وقتی می دانستی که من می دانم 

دروغ می گویی.

+ امروز مغزمو FORMAT کردم، پراز فایل هایی بود که امکان پاک کردنشون وجود نداشت.

+ Go where you want to go, Be who you want to be

+ من هستم آنگونه که خود بخواهم.

+ تاريخ پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 20:57 نويسنده ambiguous |

گرم بود. هوا مثل همیشه گرم بود. آسمان هم مثل همیشه برق می زد. انسانی بی رمق
و خسته اما در این گرما هنوز هم سرد بود.خودش، گام هایش، وجودش همه سرد بودنـــد
ولی پیشانی اش از اتش می سوزید. و نای راه رفتن نداشت. خسته بود اما باید می رفت.
امروز مثل یک خواب باید می بود. دردی که یک هفته حتی یک لحـــظه او را ترک نگفتــــه بود
امروز به طرز حیرت آوری با او حرف می زد. حال این درد بود که او شده بود. امروز او همـــان
انسانی بود که شش ماه پیش بود. با همان ضعف با همان رنج و با همان تنفر همیشگـــــی
از زیستن و تولد در دنیای بی سر و ته و به نظر زیبای آدم ها. او می رفت سایه اش هم با او
می رفت. آدمی که برای رفتن در این گرمای سوزناک سایه ها را ترجیح ندهد آدمی است که
دیگر پر شده از سکوت گوش نوای درد. او درختی بود که در سایه های درد بالید.

+ یاد گرفتم که چگونه پنهان کنم.

+ برای پنهان ماندن از خطر است که به پناه گاه ها می رویم و اما گاهی هم فقط برای
این مخفی می شویم که چیزها را بدون خودمان ببینیم. باید لذت بخش باشد!

+ منی که پشت کلماتم مخفی می شدم، امروز تو برای همیشه مخفی ترم کردی.

+ کاش این تب دست از سرم بردارد.

+ از بچه ها متنفرم. هرچی بیشتر ازشون فرار میکنم، لبخند نمی زنم بیشتر به من نزدیک می شوند.

+ به من یاد بده چگونه نگاهت کنم.

+ فراموشی حقی است گرفتنی نه تحمیل شدنی.
 
+ سایه ات مرا به خوابی ابدی فرا می خواند.

+ تاريخ پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 15:5 نويسنده ambiguous |

بیمارم، سرم از درد در حال انفجار است و تب خفیفی در حال خشک کردن من اســـــت.
نبض مغزم تندتر از همیشه می زند حتی در گلویم احساسش می کنم. چه خوب می شد
اگر امروز آن ماشینی که با سرعت به سویم می آمد مرا با همه توهماتم محکم بر دیــــــوار
می کوفت یا فاصله ها از این شهر بیرون پرتاب می کرد. اینکه برای اولین بار از نزدیک شدن
ترس به خود نلرزیدم، احساس عمیقی از مرگ را به همراه داشت. انسان ها مـــــی میرند
همه آنها می میرند. اما برخی زود تر از همیشه می میرند آنها زنده هایــــــی مـــــرده انــد
که هرگز نباید از روی کنجکاوی دست بر سرشان بکشانیم، مرگ آنها از زنده بودنشــــــان
ابدی تر است. باید به سمت یک مرگ ابدی همراه با سردی همیشگی حرکت کنــــــــــــم.
از همان جایی که آمده بودم به همان جا برگردم. مولانا همیشه می دانست جدایـــــــی
نوایی دردناک در نی را سبب می شود اما مولانا هیچ وقت نمــــی دانست که نــــــــی با
جدایی برای همیشه مرده است. تنها زندگان اند که احساس مــــــی کنند مــــــرده ها
تنها می میرانند.


+ راه درازی را باید از خودم دور شوم.

+ ویرانی همین است. بهار همین است یک فصل پرفریب و دروغ گو که پشت گلهای رنگی اش
مخفی می شود و می پندارد که هیچ کس سرمای زمستان را نمی تواند لمس کند.

+ بار ها گریستم و خواهم گریست تا آنچه که هستم برای همیشه از بین برود.

+ هیچ لذتی بالاتر از رنج کشیدن برای خودم نمی شناسم.

+ تاريخ چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت 21:54 نويسنده ambiguous |