صدای انفجار از گفت و گوی ساده فصل ها به گوش می رسد. حیوانات توله های خود را از گزند باران 
نگاه می دارند و من پنجره طوفان زده افکارم را. بته لاجوردی حزن بر بام بلند سحر خود نمایی می کند
اما صدای پروازی به گوش نمی رسد. پرنده ها در سفرند و من حضور پرواز را نمی چینم. از درختی که
فراموشی را می پذیرد دانه ای یاد می خواهم و انتظار را بیهوده در جاده ها می بینم. آسفالت های 
خیس خیابان خیره به سمت بی انتهای مشبک چه هر روز تکرارِ چرخ که بر آنها نمی گذرد.

و چه زیبا باید می بود چهره سهراب آنگاه که می گفت : چرا مردم نمی دانند لادن اتفاقی نیست ... 
و ما چه ساده هر روز از کنار خیابانی می گذریم که پاییز بر حجم اندوهش افزوده .... 

+ و چه ثانیه ها را کم می آورم برای دیدن درختی که برگهایش را از دست می دهد تا به مهمانی 
زمستان برود ...

+ و فصول چه معنای خوبی دارند ... چقدر لبریزم از حیات ... و وزن بودنم را گاهی احساس میکنم.

+ به سنگ نخندید که سنگین است بدانید که شما هم تحت تاثیر همان جاذبه هستید ...

+ شهرم ، آه نصف جهانم ، کاش زاینده رود، آن رگ جریان حیاتت بتپد و جان بگیری از ظلمتی که
خورشیدش پشت ابرها پنهان شده ... 

+ تاريخ 93/07/29ساعت 23:35 نويسنده ambiguous |

من صدای تنفس باغچه را می شنوم. من خون خوابیده در رگ درختان را می بویم و صدای بارانی که هـــر 
روز بر پنجره من مِهر می کارد و گربکان کوتوله ای که از پشت قفس آگاهی به ما می نگرند و هر روز ایـــن
پوستین جدید عشق که بر من می روید. صدای عطسه خاک می آید وقتی بیگاه باران،بوم نقاشی آسمان
را از سبز کم رنگ به سبز پر رنگ می آراید و چه خوشش می آید از جاذبه رنگی که سبز بر دل خـــاک دارد 
و تو چه می دانی که از پشت کدامین گلبرگ خورشید با قوزکی کوچک به تو می نگرد و می خندد که چـــه 
بی دغدغه است بشر که دلهره برگ را از ریختن بر جاذبه خاک نمی فهمد. که بودن آدم ها مهم نیست تا آن
سانی که تو از خودت نباشی می دانی که محتاج آدمی که می خواهی جانت را به خویشتنت بشناسانند
اما  تنها اگر لحظه ای خودت برای خودت کفایت کنی تا سر پنجه گرم سحر هیچ نخواهی خواست که زمین
را چنان وسیع می بینی و خود را چنان کوچک که بی نیاز عبادت بر خاک می افتی با خاک در می آمیزی
خاک می شوی. آنگاه که با خاک هم رنگ شدی می فهمی روییدن گل چه حس زیبایی است و بخشیدن 
بدون انتظار چه قدر تو را وسیع می کند. و تو معنای وسعت را هیج گاه نخواهی فهمید چنان که خاک می 
داند آدمی دیگر به او تعلق ندارد !

+ با همه کس در آمیز با هیچ کس آمیخته مشو ولی ... آمیختم و اکنون می دانم چرا ؟

+ راستی این روز ها خوب می دانم که عشق یعنی چه ! 

+ خودداری روحم ترک برداشته و حجم عمیقی از من در من فوران و در جانم جاری است.
من در رگهایم است. 

+ مادامی که بر خاک هستم و در کره زمین قدم بر می دارم پاهای برهنه از آن اینجاست و روحم متعلق
به همه جا ....

+ روشنم من. من تاریک ترین روشنایی ام.

+ دیگر برایم مهم نیست .... دیگر اهمیتی ندارد.

+ زین پس همه کلماتی که از من می آید تنها تو، یگانه دوست داشته شده من، را خطاب می کند. 
سپاس که مرا در اینجا یافتی و من تو را و امروز من از تو کاملم و با تو تهی ! 

+ امروز برای من روز مهمیه فقط به همین خاطر که پیداش کردم ...

 

+ تاريخ 93/07/23ساعت 20:33 نويسنده ambiguous |

تا انتها تردید در حرکت بودم جایی که شک را یقین معنا می بخشد نبودم. همان جایی که شک
خویشتن را معنا می بخشد. من بر پشت پرستو ها سوار بر زمینی پا نهادم که نهالم با آن بیگانه
بود و رشد کردن آموختم در همان جایی که درد می روید ...

+ هر جایی که بروی، هرکسی که باشی، هرکسی که بشوی، در نهایت دردهایی خواهند بود
که دلیل جانت هستند. طبیبانه یا حبیبانه هم کسی بیاید لذت داشتن آنها را به کسی نمی فروشم!

+ من تهی ام .

+ تاريخ 93/07/19ساعت 21:23 نويسنده ambiguous |

آفتاب عمر من در افق برون رفت ... 

بر دیوار دلم نقشی به قداست فرداهای نیامده ، به تصویر موج های به ساحـل نرسیده ،
به وسعت معصومیت چشمان خاک، خیره به بام بلند الهویت ... دستانم را می گشایم و
هستی را در آغوش صبح در نبض جریان یافته شقیقه ام می فشارم و باری دگــر زیستن 
را از سر می گیرم. صدای جغد های کور درخت را در آمیزه ای از صـــدای وز وز پشه های 
شب که تا سحر خون می مکند را تنفس می بخشم. 

جایی که هستم جغد ها سلامم می دهند سگ ها پارس می کند گل ها می خندند و 
خنده لابه لای باران تا امتداد چشمان سیاه معصومیت سادگی را معنا می کنند . 

+ هنوز نمی دانم چگونه بیدار شوم ؟!

+ بوی سحر میدمد ... ردپایت روی گلهای قالی خالی است ... 

+ نمی دانم چگونه ام !

+ تاريخ 93/06/24ساعت 19:59 نويسنده ambiguous |

بر فراز ابرها قدم بردار. بگذار پاهای برهنه ات سطوح زمین را به  خود جذب کند. با جاذبـــه زمین در
آمیــــــز و وزن را در سنگینی نیروی دستان بی وزنت لمس کن. روز های مبـــادا آمدنـــــی نیستند
روزهایت را تا ابد در قــلک کوچک ابدیت پس انداز نکن. همین امروز بگذار آفتاب با دستان مهربانش
گرمای سرمای غریبانه دست هایــت شود. پلک هایت را آرام ببند تا مبادا ثانیه های روبه تاریکــی
چشم هایت را بی نظاره رها کنی. به دست هایت لطافت را بیاموز تا وقتی برگ گلی را به لمس
می نشیند آنرا به پهنای نیایش فرا بخواند بدان که زیر این آسمان آبی صداها بسیار اند و انبوهی
از احساسات را می توان از خاک به ارمغان گرفت. صدای حلزونها صدای مورچه ها. شاید به نظر
ساکت آیند اما چه صدا ها که از شاخک هایشان تا نفوذ قطره در خاک نهفـــــته. بشنو ... صدای
شکستن برگها را معنا نکن. به خاک بنگر که چه زیبا ابدیتی یافته برای برگ هایی که پاییز را پـــر
شکوه می کند. و بدان تکرار هیچ امروزی دیروز نمی شود. به جانت وجود را معنا ببخش تنهایـــی
کم ترین دردیست که آزار میدهد. 

+ آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور زندگی ات حقیقت زلالی

دریاچه یافته ای؟ (آنشرلی)

+ نمی دانستم و شاید نخواهم دانست گرمای تنیده شدن به ریشه های پیچان در خاک چه

احساسی دارد.

+ صبح هم عطر دارد و عطرش هم اکنون سراسر حافظه دستانم شده.

+ در آغوش گرفتمت رویایی به انفجار درآمد.

+ تاريخ 93/06/19ساعت 17:25 نويسنده ambiguous |